آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

این روزها .......

1395/9/17 8:55
نویسنده : مامان رویا
254 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و درود

بعد از کلی تاخیر رسیدیم و عرض کنم خدمت دوستان گلم که این روزا جای همتون خالی حسابی درگیر اسباب کشی و جابجایی منزل و تمام مدت مشغول بشور و بساب و ببند و باز کن و بچین بودیم و یک زحمت حسابی به پدر و مادر عزیزم و خواهران عزیزتر از جانم هم دادیم.

 

تقریبا دو هفته پیش شروع کردیم به جمع  کردن وسایل و با هزاران تلاش کلید رو از فروشنده محترم گرفتیم و وسایل آشپزخونه رو بردیم و جابجا کردیم. ولی اصل موضوع مربوط میشه به جمعه هفته ی قبل که قرار شده بود کل خونه رو تحویل بدیم. طی تمهیدات قبلی به اتفاق همسر جان و پدر عزیز تر از جانم که چیزی به جز دردسر و زحمت براش ندارم و محسن برادر همسرجان و علی و امیر و به اتفاق  2 نفر دیگر جابجایی انجام شد و خدا رو شکر الان مستقر شدیم در منزل جدید.

آرادی من هم خدا رو شکر خوبه  و کل این پروسه ای رو که عرض کردم در منزل مادر جان گذروند به جز یک روزش رو که با خودمون بردیم به اتفاق پوریا که امان را از ما بریدندو تا تونستن آتیش سوزوندن. گل پسری راستش با شرایط جدید انگار نمیخواد عادت کنه و هر روز بعد از اداره وقتی راهی خونه میشیم میگه مامان من اینجا رو دوست ندارم بریم خونه ی خودمون.

دیروز که عمه جانش ازش پرسیده بود آراد خونه تون دوست داری ؟؟؟ نمیخوای بری خونه ی خودتون؟ در جواب فرموده بودن: نه اونجا مال ما نیست اونو دیگه فروختیم به مردم.تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

در حال تمرین غزل دل می رود ز دستم: (فعلا دو بیت اولش رو یاد گرفته).

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدایا   دردا که راز پنهان خواهد شد آشکایا

کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که ببینیم آشنا را  آراد دقت کن  باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

همچنان وقتی شروع میکنیم به کتاب خونده تمام کتاباش رو میاره وسط میذاره و همسر بینوا باید هر کتابی رو سه چهار بار بخونه و تازه آخرش هم کلی بازی درمیاره که چرا کم خوندی.

تلویزیون نگاه کردن جزء یکی از سرگرمی های اساسیش هست و وقتایی که میشینه پای تلویزیون و صد البته شبکه پویا دیگه ول کن نیست و در پایان با جنگ و دعوا باید از سرجاش بلندش کنیم. کنترل رو برمیداره و میگه : بزنم کانال 18 شبکه پویا باشه مامان.راضیراضیراضیراضیراضیراضی

وقتایی که تو تلویزیون بچه ها رو نشون میده میگه: مامان کی بریم از اینا بیاریم برای خودمون. میگم میخوای چیکار کنی مامان: میخوام باهاش بازی کنم بدو بدو و بپر بپر کنیم.

شبا از شدت خستگی از ساعت 8 شروع میکنه مامان من خوابم میاد و با همین شرایط تقریبا یه دو ساعتی طول میکشه تا بخواد بخوابه و وسطای شب از خواب بیدار میشه و میگه بابا بیدار شو من آب میخوام آب بخورم پاشو دیگه.

و باز هم جریان صبح بیدار شدن و تحویل آرادی به خونه ی مامانی و بعد هم اومدن سرکار فقط این روزا بخاطر دور شدن مسیرمون مجبوریم زودتر از همیشه بیدار بشیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)